تبليغاتX
خاطرات یه جوجه کوچولو

خدا را دیده ای آیا؟

به هنگامی که در این بیکران، این پهنه هستی

به ترسی از رها بودن، تو می پرسی

کسی می بیندم آیا؟

کسی خواهد شنید این بنده تنها؟

جوابت را، نه از آن کس که تو پرسیدی

جوابت را، خودش با تو،

و با لحن و کلام مهر می گوید

که من نزدیک تو هستم،
به هنگامی که می خوانی مرا

آری، تودعوت کن مرا، با عشق

اجابت می کنم، با مهر

هدایت می شوی، بر نور

خدا را دیده ای آیا؟

گمانم دیده ای او را

که من هم آرزو دارم، ببینم باز هم او را

به چشم سر، که نه

او خود گشاید، دیده های روشن دل را

لطیف و خلق آگاه است

چه زیبا می شود، چشمی که می بیند تو را

چشم دلی، از جنس نور و عشق و آگاهی

 

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در جمعه 20 خرداد1390 و ساعت 15:36 |

پس از ۳ روز مبارزه و تلاش به وقفه بچه ها و کار گروهی خوب آنها مسابقات تمام شد.امسال این مسابقات بین ۸ مدرسه از کشورهای جنوب شرق آسیا بود.از مالزی دو مدرسه شرکت کرده بودند.روز اول مسابقات شنا و دومیدانی بود.روز دوم T-ball و روز سوم هم فوتبال. واقعا بچه ها زحمت کشیدند و پدر و مادر ها با تشویقها و کف زدن اونها را همراهی میکردند.

let's go Garden,let's go!

علی آقای ما هم در ۹ مسابقه شرکت کرد و در ۵ تای آنها مدال آورد.یک طلا ، یک نقره و سه برنز! در مسابقه فوتبال هم !man of the match! شد.

جدا از مسابقه و رقابت موقعیت خوبی برای بچه ها بود برای درس زندگی، کار گروهی و مسولیت پذیری.شب آخر هم برای بچه ها مهمونی گرفتند که خستگی مسابقات را در کنند. خداییش به بچه ها خیلی احترام میزارند، در حین اینکه جدی هستند طوری با بچه ها رفتار می کنند که همه بچه ها باهاشون رودرواسی دارند.

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در پنجشنبه 19 خرداد1390 و ساعت 9:57 |

                         

                      

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در سه شنبه 17 خرداد1390 و ساعت 17:7 |
هورا ، هورا،هورا،علی آقای ما از مسافرت اومد!!!!

خیلی بهشون خوش گذشته و حسابی خسته شده بودند. کار جالبی که مدرسه کرد، از همون لحظه ای که سوار اتوبوس شدند، مرتب روی سایت مدرسه گزارش کارهاشون را میدادند،اینکه الان کجای جاده هستند، بچه ها در چه وضعیتی هستند،.... همراه با عکس هاشون. شب اول هم صدای چند تا از بچه ها رو ضبط کردند و روی سایت گذاشتند.از جمله علی.نمیدونید که چقدر از شنیدن صداش هیجان زده شدم .بعد پیش خودم فکر کردم طفلک پدر و مادر ما که با بیرحمی تمام تنهاشون گذشتیم!

خلاصه در طی این سفره ۲ روزه اغراق نکنم حدود ۱۰۰۰ تا عکس گذاشتند. اگر حوصله داشتید میتونید روی این سایت عکس ها رو ببینید.

https://sites.google.com/a/staff.gardenschool.edu.my/garden-internation-school-cameron-highlands-trip-2011/gallery

صدای علی هم روی فیس بوک هست.البته بطور خیلی اتفاقی رفت روی فیس بوک و دوستان گلم هم خیلی ابراز احساست کردند.مرسی.

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در دوشنبه 9 خرداد1390 و ساعت 8:52 |
داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت. وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند شدت گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟» مرد با تعجب گفت: « ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید» .

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که
زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعیتها، شادیها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم.

از کتاب: شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در جمعه 6 خرداد1390 و ساعت 8:31 |

  امروزپس از مدتها این مامان تنبل تصمیم گرفته که برای علی عزیزش بنویسه! راستش نوشتن فارسی خیلی سخته .اما خدا پدر این گوگل را بیامرزه که اینقدر کارا رو آسون کرده. با فارسی نویس گوگل راحت میشه فارسی نوشت.لینکش این پایین هست اگر هنوز سراغ این برنامه زیبا نرفتید حتما امتحان کنید.

http://www.google.com/ime/transliteration

خوب بگذریم.

خیلی اتفاقات افتاده که من تا بنویسم یک سال میشه.امااولینش اینه که  امروز گل پسرم برای اولین از طرف مدرسه رفته اردو!شهری که رفتند ، Cameron Highland ،حدود ۴ ساعت با اتوبوس از اینجا فاصله داره.۲ شب میمونند و پس از انجام یک سری برنامه ، انشاله چهارشنبه بر میگردند. یه حس عجیبی دارم، مثل دلشوره و دلتنگی. بهر حال باید از حالا عادت کنم. بچه ها اجازه بردن موبایل نداشتند و همچنین والدین اجازه ندارند که به هتل و یا معلمها زنگ یا sms بدهند.اما قول دادند که لحظه به لحظه با گذاشتن عکس بچه ها و گزارش سفرشون روی سایت مدرسه ما را در جریان بگذارند.

 ولی مهمترین خبر و اتفاقی که دوست دارم بهتون بگم اینه که علی آقای من در تیم ورزشی مدرسه به اسم  Fobisseaانتخاب شد.جریان از این قراره که از کلاس چهارم به بعد هر سال از بین بچه های علاقمند به ورزش ۶ پسر و ۶ دختر برای هر گروه تحصیلی انتخاب میشند.برای این منظور از چهار ماه قبل مربیان ورزش شروع  به دادن تمرینهای سخت و مسابقات بین مدارس میکنند. و بعد حدود ۳۰ نفر را انتخاب میکنند و در نهایت اون ۱۲ نفر انتخاب میشند.این مسابقات خیلی بین بچه ها محبوب هست و تقریبا همشون دوست دارند که انتخاب بشند.پسر کوچولوی من بین ۱۲ نفر کلاس چهارم انتخاب شد و باید در رشته های فوتبال ، شنا، دو میدانی و تی بال شرکت کنه. این مسابقات بین تمام مدارس انگلیسی جنوب شرق آسیاست و هر سال در یک کشور برگزار میشه.حالا قراره قهرمان کوچولوی ما  ۱۰ روزه دیگه به مدت ۵ روز برای مسابقات بره. به امید خدا.

سارا خانوم هم که معرف حضورتون هستند. حسابی با شیرین زبونی هاش سرگرممون میکنه.شدیدا به تلفن علاقه داره و کمی هم قلدر تشریف دارند! جملات "مال منه"،" نمیخوام" و "بشین اینجا" رو خوب بلده و زیاد بکار میبره.

 

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در دوشنبه 2 خرداد1390 و ساعت 11:32 |

خبر خبر،دوستای خوبم خبر

یه خبر مهم،

علی‌ آقای من مقام دوم دو میدانی در سطح مدارس ابتدایی در کوالامپور رو بدست آورد!!!!

 صد هزار آفرین بر پسرم،زنده باد!

 و اما سارا خانم،چند کلمه کلیدی یاد گرفته که فکر می‌کنم کاربردش برای سنش یه کم زوده!چی‌؟کلمه  نکن  و  الان.وقتی‌ صداش میزنم به جای اینکه بیاد میگه الان و به کار خودش ادامه میده!!!!

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در سه شنبه 13 مهر1389 و ساعت 8:17 |

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد!


یا زمینی را که دلش، از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه نگرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!


ماه من!
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آن‌هایی نیست که خدا را دارند

ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!


او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام،
غرق شادی باشد

ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است…!


این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین

ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه‌زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می‌خواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟

شعر از مهین رضوانی فرد


_
+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در چهارشنبه 25 فروردین1389 و ساعت 16:54 |

سال ۱۳۸۸ با تمام خاطراتش به پایان رسید. به یاد ماندنی ‌ترین خاطره ی سال گذشته سفر ما به خانهٔ خدا بود. سفری که آرزو می‌کنم تو فیقش برای همه میسر بشه و خدای مهربون لذت این دیدار رو دوباره نصیب همهٔ ما هم بکنه.

سال جدید هم به زیبایی شروع شد و در همون بدو شروع با موفقیت علی‌ جون در مسابقات ورزشی مدرسه و گرفتن مدال طلا و مقام اولی‌ در بین دانش آموزان کلاس سوم شادی ما رو دو چندان کرد.امیدوارم که سالی‌ که به این زیبای شروع شده برای همه سرشار از سلامتی‌،موفقیت و شادی باشه. پسرم علی‌ جان از صمیم قلب بهت افتخار می‌کنم!

 

سارا خانم هم سلام دارند! ماجرای انگشت خوردن سارا جون شده یه معما! اوایل فقط شست چپش رو میخورد.که با چسب زدن انگشتش از سرش افتاد.اما پس از مدتی‌ تمرین و ممارست‌های شبانه روزی!!!! انگشت چپش رو شروع کرد،و ما هم دوباره چسب زادیم.بعد از اون به ترتیب انگشت اشاره راست و بعد از اون انگشت اشاره چپ!!! خلاصه بابا امیر چسب می‌زنه و سارا انگشت بعدی رو شروع می‌کنه.به قولی میگه بچرخ تا بچرخم!!!!!

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در پنجشنبه 5 فروردین1389 و ساعت 16:48 |

پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان

 

بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين ، از آسمان ، از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ، جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ، دورت مي كند


رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اين ها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين

 

كج گشودي دست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي ، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خواب هايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

 

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود

 
*****

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا

 

زود پرسيدم پدر اين جا كجاست
گفت اين جا خانه خوب خداست!
گفت اين جا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اين جا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد

 

قيصر امين پور

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در پنجشنبه 20 اسفند1388 و ساعت 12:55 |